هیجده یا نوزده ساله بودم که ا.م وقتی بی نهایت از همه چیز دور بودم و هیچ چیز نمی دانستم راهم داد به جلساتش. دوست خوبی داشتم که دستم را گرفت و اولین بار به این جلسات برد مرا. چرا خوشم آمده بود؟ اولین جلسه چه بود؟ از چه حرف زدیم؟
یک بار تعریف می کردی به آدمی انقدر ارادت داشتم که حاضر بودم اگر می گفت ده ساعت بیا و این خودکار را از روی میز به من بده، بروم و به دستش برسانم. همینطور که اینها را می گفتی احساس می کردم که این دقیقا حسی ست که به خود تو دارم. کوچیکترین کاری اگر از من بربیاید که بکنم، برای تو شاید در حد خودکاری که از روی میزی به دستت میرسد، برای من طی العرضی چند ساعته، با کمال میل و با کله می آیم. انگار هیچ چیز به اندازه کار عبثی این چنین نمی تواند عمق ارادت آدم را نشان بدهد. ا.م عزیزم اگر دنیای دیگری بود و آنجا دیدمت یک طوری می گویمت که چقدر دوستت داشتم. آن باری که در وبلاگت نوشتی که کتابی را لازم داری و همان روز همه شهر را گشتم و با پست سریع برایت فرستادم، آن کتاب خودکارم بود و آن پیغامی که فرستادی را هزار بار خواندم. همین الان هم دوباره بازش کردم و خواندمش و چقدر هر بار اشک ریخته ام از این چند خط بی ربط و بی سر و تهی که نوشته ای. صدای تو که توی گوشم می پیچد موقع خواندن این جمله ها دلم برایت پر میزنم، خودم میدانم که لای این کلمه ها، این احوال پرسی عجیب و آن سوالها دنبال چه هستی.
همين سهشنبه پيش بود كه كارت عروسيتون را ميديدم و ميخواندم و به ياد آخرين ديداري افتادم كه با همسر محترم تان به اتاقم آمده بوديد و من در اين ترديد و مرور دروني كه … آيا آن روز مواجههي شايسته و درخور لطف شما، با شما و با همسر مهربانتان داشتم يا نه؟ داشتم مرور می کردم که آیا قدر هم را می دانید و احساس خوشبختی می کنید یا نه؟ و این که چرا این قدر از دوستان خوب بی خبرم و چرا اینقدر همه یهو رفتند و …؟