باز در یک ساختار محکم و چفت و بست دار گیر کرده ام و همه سلول های بدنم می خواهد که از این زندان بیاید بیرون. بار اولم نیست. هر وقت همه چیز خوب است و سرجایش است، باید با چکشم بزنم روی سر زندگی و تکه تکه اش کنم. همیشه از آن خرابی بعدش جهان بهتری درست شده.
یک بارش حوالی ۱۷-۱۸ سالگی بود. تمام دوران مدرسه در نقش دانش آموز خوب، منضبط و محبوب معلم ها بودم. در خانه هم همینطور. کاری کرده بودم یک بار پدرم برگشته بود گفته بود کاش همه بچه هایمان مثل م بودند. که نباید می گفت، اما همین باید به شما عمق فرمانبرداری و مطیع بودن من را نشان دهد. کنکور این زندان شیشه ای را شکسته بود، امتحان را خراب کرده بودم و تمام روزهای بعد از امتحان از ته دل گریه کرده بودم. هر باری که گریه کرده بودم انگار بار این زندان را تکه تکه با هر اشکی پایین گذاشته بودم و سبک شده بودم و به همین خاطر شاید بود که از همان روزها به بعد از این تصویر دختر خوب، دختر کامل جدا شدم. دغدغه ام نبود، نگرانش نبود. این خرابی آزادم کرد. سبک شدم و پرواز کردم.
بار دومش مهاجرت بود. ایران که بودم زندگی خوبی داشتم. دوستانی داشتم که دوستشان داشتم، با پدر و مادرم مشکل بزرگی نداشتم. امکان درآمد و زندگی مستقل کاملا برایم در دسترس بود و مهم تر از همه اینکه عاشق تهران بودم. عشقم این بود که بچرخم توی آن کافه ها، آن خیابانها، زیرپایم محکم بود. همانجا همه چیز را خراب کردم و با یک بلیت یک طرفه رفتم مونترال برای نمی دانم چه مدت. چند روز، یک ترم، دو سال؟ قطعا نه برای همیشه. برای پرواز کردن، برای تجربه کردن و دیدن. آن ماههای اول مثل برزخی بود که تمامی نداشت. غریبه ای بودم بین همه آدمهایی که هیجان زیر پوستشان بود و آمده بودند که دنیا را فتح کنند. خودم نبودم، روزها را شب می کردم به این امید که تمام شود آن برزخ و وقتی تمام شد درخشش این دنیای جدید چشمم را هزار بار باز تر کرد و قوت پاهایم را چند برابر کرد.
و حالا این ازدواج. چقدر حرف دارم راجع به این رابطه و می دانم که بخش بزرگی از آن حرفها حتما دستخوش فراموشی بلند مدت من هم شده. بخش بزرگیش شاید بی انصافی باشد. نمی دانم. اما باز همان احساس را دارم. توی زندانی هستم و می دانم که زندگی آن بیرون، از برزخش که بگذرم به من بال پرواز جدیدی می دهد که بلندتر و سریع تر از همیشه پرواز کنم. اما این زندان را در پانزده سال گذشته بارها سعی کرده ام که بشکنم و نتوانسته ام. محبت ح مثل پتوی گرمیست که سالهاست قلبم را سرجایش نگه داشته. همیشه وقتی شکننده ترین بوده ام به ح پناه برده ام. بهترین دوستم بوده، عمیقا مرا فهمیده. همیشه حرف همه را شنیده ام که گفته اند چقدر شانس آورده ام که با ح ازدواج کرده ام. همه عاشقش هستند و این مرا همیشه بیشتر از قبل تنها کرده. احساس می کنم پیش ح و همه هوادارانش تنهام و باید این تنهایی ام را بگیرم و فرار کنم بروم جایی که خودم باشم و خودم. این خرابی بزرگترین خرابی ممکن است. کاش پرواز بعدش هم بزرگترین و رهاترین پرواز ممکن باشد.