دارم فکر می کنم که تمامش کنم

بدبختی بزرگ این است که آدم بعد از سی و خورده ای سال انقدر تصمیم اشتباه گرفته که هر تصمیم جدیدی به خودی خود اشتباه به نظر میرسد. هر احساسی را باید دوباره وارسی کنی که آیا حقیقی است یا نتیجه خستگی دیشب است. هر احساس تنهایی جدید، وقتی کنار هم هستید و تنهایید. این تنهایی را باید تعمیر کرد یا جایگزین؟

ذهنم مدام پر و خالی میشود. انرژی ام یک روز روی آسمان است و یک روز کف کف زمین. دکتر می پرسد از کی اینطوری بوده ای. جوابم همیشه ست…چون قبل از این همیشه را یادم نمی آید. قبل از گذشته خیلی نزدیک را دود کرده ام و فرستاده ام هوا. هیچ چیز یادم نیست از روزهای قبل از گذشته و هر چه یادم می آید حال امروز است. و این پر و خالی شدن نمیگذارد که درست فکر کنم. این غصه امروز کم شدن هورمن است یا چیزی واقعا غلط است. چیزی که قابل تعمیر نیست.

اصطکاک تمام جانم را خورده. سر هر چیز کوچکی باید با نه گفتن دست جمعی آدمها سر و کله بزنم. این جدید است یا از قدیم بوده؟ از کی باید همه یکدست و یک صدا باشیم؟ یا اصطکاک سالها جانم را خورده انقدر که جز لایه نازکی از بی خیالی چیزی از من نمانده؟

دارم فکر می کنم که تمامش کنم. برگشتن به خانه همیشه بیخود است،‌ چه تنها باشی چه به خانه ای برگردی که تنهایی ای از شکل همسرت دارد. دارم فکر می کنم که تمامش کنم.

بیان دیدگاه