و اما مرگ

بهش گفتم احساس می کنم که بالا پایین ها دارد برمی گردد. فعلا نه به آن شدت قبلی اما لااقل دو هفته ست که مثل چند ماه اول بعد از شروع قرص پرانرژی و راحت نیستم.برایش تعریف کردم که دیروز با دخترعمو رفته بودم پیاده روی. یکی از اقوام مادریش که من شاید فقط یک بار دیده بودمش،‌ هم سن و سال خودمان، حدود یک ماه پیش به خاطر سرطان از دنیا رفته بود. ازش می پرسیدم که چطور بود؟ سرطان چی بود؟ از همین سوال هایی که زنده ها می پرسند که حواسشان باشد چطور از مرده ها و دنیایش فاصله بگیرند.دختر عمو تعریف می کرد که حدود یک سال پیش انگار جلسه قرآنی، یا چیزی شبیه به آن، در خانه شان گرفته بودند و این بنده خدا را هم دعوت کرده بودند. وسط جلسه دعا انگار حالش بد میشود و میرود توی یکی از اتاق ها و ضجه میزند که «تورو خدا یکی به دادم برسه». مثل اینکه آن موقع دیگر سرطان متاستاز کرده بوده به همه بدن و این بنده خدا هم می دانسته که به زودی رفتنی ست. از تصویر آن دختر جوان که از عمق سینه و در عجز کامل التماس می کند که کسی به فریادش برسد مو به تنم سیخ شد. پرسیدم: «خب چی شد؟ چطور آرامش کردید؟» گفت «هیچی. خواهر و مادرش زیر بغلش را گرفتند و بردندش خانه. ما همه خیلی ناراحت شدیم، برگشتیم توی جلسه و برایش دعا کردیم.». فکر نمی کنم هیچ وقت در هیچ فیلم یا کتابی، صحنه ای انقدر واقعی و انقدر اصیل دیده یا خوانده باشم. آنهایی که روزهای آخرشان در بیمارستان هستند را آنقدر آرامبخش های قوی می خورانند که چیزی جز همان تک لحظه شان را نفهمند. کاش کمی از این مورفین ها را به من میزدند که جز همین لحظه را نفهمم و آن را هم بدون درد.سرم را بلند کردم و توی صورت تراپیستم نگاه کردم. اینجور مواقع نمی دانم به چه فکر می کند؟ به زیاد کردن دوز دارو؟ به این که هنوز افسرده ام؟ از کمک کردن به من نا امید شده؟چند جلسه پیش برایش تعریف می کردم که وقتی در مواجهه با مرگ آنقدر بی رحمانه تنها هستیم، این همراهی ها، دوستی ها و رابطه ها جز یک توهم گرم و نرم چه هستند؟ چرا لااقل آنقدر صادق و بی رو دروایسی نباشیم که اعتراف کنیم داریم وقتمان را با هم تلف میکنیم. همین نفس هایی که بالا میرود و پایین می آید را چرا هر کسی در تنهایی صلح آمیز درون خودش تجربه نکند؟ چرا بار روابط اجتماعی را از روی دوش همدیگر بر نداریم. از مادر دلسوزتر که نداریم. چه کاری از دست مادر سوده، مادر گلنوش برآمد وقتی جلوی چشمشان آب شدند و رفتند. کسی چه می داند شاید حتی لذت کوچکی از زنده بودن، همانی که وقتی دیگری میمیرد ته قلبمان حس می کنیم را هم تجربه کرده باشند.

بیان دیدگاه